تبليغاتX
او و کتاب هایش

او و کتاب هایش

او از دنیای کتاب ها و واژه ها می نویسد.

حدیث هفته

حضرت هیچکس (ع):

خیلیا زنده ن چون که کشتن جرمه.

+ نوشته شده در  20 Aug 2010ساعت 2 PM  توسط دانای کل  | 

Reverse Psychology

بد بد بد.

همه چیز در بدترین وضعیت ممکن قرار گرفته.

هاها!

+ نوشته شده در  15 Aug 2010ساعت 2 PM  توسط دانای کل  | 

دیگه مینیمال نویسی، فیسبوک و آدامس تریدنت هر سه به یک اندازه خز هستند.

می دونستی مهرجویی سنتوری رو از روی عقاید یک دلقک بل ساخته؟

+ نوشته شده در  28 Jul 2010ساعت 12 PM  توسط دانای کل  | 

بلو رنگ منه.
+ نوشته شده در  26 Jul 2010ساعت 9 PM  توسط دانای کل  | 

احساس می کنم مبتلا به جنون ادواری شدم. شایدم اختلال شخصیتی دو قطبی. ولی احتمال اولی بیشتره.
کسی می دونه درمانش جیه؟

+ نوشته شده در  26 Jul 2010ساعت 8 PM  توسط دانای کل  | 

نتیجه ی قاطی شدن فوتبال و کنکور: 1- اشتباه گرفتن اوکراین با چک.
                                              2- اشتباه گرفتن ندود با شوچنکو.

+ نوشته شده در  21 Jun 2010ساعت 6 PM  توسط دانای کل  | 

من،

       خالی از عاطفه و خشم
       خالی از خویشی و غربت،

گیج و مبهوت
                بین بودن و نبودن.

+ نوشته شده در  23 Apr 2010ساعت 5 PM  توسط دانای کل  | 

نقره داغ

برای دومین بار در کمتر از یک سال در سوگ عزیزی می نویسم.
دلسوخته نیستم٬ نقره داغم. مبهوتم و مات زده. دلم چنگ می شود. چشمم از اشک خالی است.
آن همه متانت٬ شکوه و جلال٬ زیبایی خیره کننده٬ مهربانی٬ بوی یاس٬ لطافت٬ آن همه آرزو زیر خاک رفت. گل های صورتی و قرمزش٬ یاس های زرد بهاری اش٬ همه پژمردند.
دیگر صدای پاهایش به من آرامش نمی دهد.
از طرفی٬ مردی رنجور٬ سپید روی و سپید موی را میبینم که وفادارانه در نبودش اشک می ریزد. او هم تا یک ماه دیگر رفتنی است. سرطان همه ی وجودش را گرفته.

ذهنم از سکوت پر است. مادر دومم بود. مادر مادرم. نانا!

+ نوشته شده در  16 Mar 2010ساعت 2 PM  توسط دانای کل  | 

کمدی تلخ بهمن و اسفند تکرار شد. باورم نمی شه!
+ نوشته شده در  9 Mar 2010ساعت 8 PM  توسط دانای کل  | 

قبل تر ها که به یه چیز نامربوطی گیر می دادم٬ مامانم همیشه بهم می گفت: حواست باشه تو کی هستی٬ از چه خانواده ای هستی٬ یا اصلا در شان تو نیست و ... اون موقع همیشه مسخره می کردم٬به نظرم آدما هیچ فرقی با هم نداشتن. به نظرم می اومد که مامانم باهام لجه!

ولی حالا به همه ی حرفاش رسیدم. آدم وقتی مفهموم اصالت رو می فهمه که با بی اصالتی برخورد کرده باشه.
خیلی عجیبه٬ دوتا آدم با دو تا دنیای متفاوت. آدم های که لحن حرف زدن عادی و معمولیشون٬ همونی که تو خانواده٬ تو اجتماع و ... به کار میبرن به نظر ادم توهین آمیزه٬ در صورتی که برای خودشون خیلی هم خوبه! استفاده از کلمه هایی مثل "لطفا"٬ " خواهش می کنم " و ... فقط مواقعی کاربرد داره که به چرب زبونی می خوان یه چیزی رو به دست بیارن. مسخره کردن و ضایع کردن دیگران توی جمع رو یه افتخار می دونن و طرز حرف زنشون با یه آدم ۷۰ ساله هیچ فرقی با یه بچه ی ۱۵ ساله نداره. هر وقت دلشون می خواد با آدم خوب هستن و هروقت دلشون می خواد بد. به اندازه یه قاشق چایخوری ظرفیت نگه داشتن احساسات و افکارشون رو ندارن و سریع هر چی به مغز پوکشون می رسه رو به زبون می آرن. ووه! حالم به هم می خوره.

ن.د تو بی اصالت ترین آدمی هستی که دیدم. بی شعور.

پ.ن: آخیش!

+ نوشته شده در  12 Feb 2010ساعت 2 PM  توسط دانای کل  |